گذر زمان چه میکند با ما

اون قدیما توی یه منطقه مناسب، مثلا سر سبز و خوش آب و هوا یا مناسب برای زراعت و کشت و کار و زندگی، چند تا خونواده دور هم جمع می شدن و خونه های کاهگلی می ساختن، همینطور زیاد و زیاد تر می شدن تا کم کم به روستا تبدیل می شد، روستائی ها به سادگی و بی آلایشی معروف بودن. اون قدیما وقتی که پسره می رفت لب چشمه تا از آب پاک و زلال اونجا یه کوزه برداره و ببره، نا غافل چشمش توی چشم یه دختر بی آلایش و خجالتی می افتاد، یکی مثل خودش، با این نگاه پاک دو تا گل سرخ کنار چشمه می رویید و دو کبوتر توی آسمون با هم جفت می شدن، دو تا نیلوفر آبی روی آب رها میشدن و دوتا دل پاک برای همدیگه فرو می ریخت، یه دختر ساده که یه شال منجق دوزی شده خوشگل روی سرش و یه لباس پولک دوزی شده خیلی ناز هم تنش کرده بود، یه دختر زیبا و خوش قد و قامت و با حیا که وقتی خودش و پسره رو کنار چشمه تنها می دید از خجالت بار ها و بار ها می مرد و زنده می شد. شب ها دیگه خواب به چشمای هیچ کدومشون نمیومد. تا اذان صبح بیدار بودن و وقت نماز هم به یاد همدیگه، سال ها و سال ها به خاطر یه نگاه پاک و عاشقانه به پای هم می نشستن تا روز موعود فرا برسه، بالاخره اون روز از راه می رسید و زندگی عاشقانشون رو با همون سادگی چند سال پیش آغاز و تا آخرین لحظه های عمرشون کنار هم دیگه و به پای همدیگه می نشستن و آخرین نفس هاشون رو هم در کنار هم می کشیدن. واقعا که اون زمان زندگی ها چقدر ساده و قشنگ و بی درد سر بود. اما حالا چی؟

حرفهای خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه جیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان

اینکه انها از کو دکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند

اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست اورند.

اینکه با اضطراب به اینده می نگرند

و حال را فراموش میکنند

و بنابر این نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده

اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر

می خواهی کدام درس های زندگی را

فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه ی کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقا یسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا ان زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند

و انرا متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط انها دیگران را ببخشند

بلکه انها باید خود را نیز ببخشند

من با خضوع گفتم :

از شما بخاطره این گفت وگو متشکرم.

ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.......

 

خیلی خوب بود که کوچک مونده بودیم

22.jpg19.jpg

داستان جا لب انگیز ناک چشمک


سال آخر دبيرستان بودم وخيلي آدم خجالتي تا به اون سن كه رسيده بودم نتوسته بودم دوستي براي خودم پيدا كنم ولي اين اواخر تو راه مدرسه يه دختره نظرمو به خودش جلب كرده بود . اون هر روز از مسيري كه من ميرفتم عبور مي كرد ! اون با دوست اش كه دختر زشتي هم بود باهم بودند ولي خودش دختر زيباي بود ، جالب اينكه تا به من ميرسيدند دوست اون دختره محل نمي گذاشت ولي خودش به من چشمك ميزد من اوايل بي تفاوت بودم ولي بعدا" ديدم نميشه بي تفاوت بود آخه چشمك زدن كار هر روزاش شده بود . اين اوخر گاهي وقت ها هم ميخنديد من كه تا اون روز آدم خجالتي بودم داشتم كم كم پر رو ميشدم و دنبال موقعيتي بودم تا طرح دوستي بريزم يه روز گويي كه شانس بهم روكرده باشه اونو تنها ديدم به خودم جرات دادم و گفتم كه هر جوري باشه بايد بهش پيشنهاد دوستي بدم خيلي به هيجان آمده بودم صدام رو صاف كردم و گفتم خانم افتخار آشنايي ميديد محل نذاشت من شوكه شدم ولي خودمو نباختم دوباره گفتم ميتونم باهاتون دوست بشم برگشت و باخشم بهم نگاه كرد بهش گفتم (البته باترس) مگه خودتون هر روز بمن چشمك نميزديد؟ مگه چراغ سبز بهم نشون نداديد اومد بسمت ام و محكم خوابوند در گوشم و با صداي لرزون ولي با فرياد گفت : ديوونه من مريض ام پلكم خودبخود ميپره حاليته يا بازم بگم

تبریک

محمد جان و خانم کبیرپور تبریک میگم ان شاءالله خوشبخت باشید.

جوک

یه ترکه میره حج وقتی بر می گرده سر و صورتش باندبسته بوده ازش می پرسند چی شده میگه :خیلی سنگ به سرم خورد ولی اخرش تونستم بوسش کنم

آرام ساده بودی و من هم شبیه تو

                                            حالا ببین که چگونه شکسته ام

  1. ترم خوبی بود امید وارم خسته نباشید لطفا کمتر خبر سیاسی از خودتون در و کنید                                                          
  2. mohsen_yase65@yahoo.com

بحران خود کم خوشکل بینی جوجه اردک ها

يه جوجه اردك فكر ميكردئ خيلي زشته دچار احساس خود كم خوشكل بيني شده بود آخه تقصير خودش بود چون خودش با سوپر استارهاي تلوزيون مقايسه ميكرد يك روز داشت تو خيابون راه مي رفت كه خورد به يك اگهي (زيبايي در ۵ دقيقه )او مد پيش مامانشو گفت: يا به من پول مي دي يا مي رم خارجه خواننده مي شم ما مانش گفت خاك بر سرم و بهش پول دادو اونم رفت زيبا بشه ابرو هاشو تاتو كرد واسه خو دش گونه داشت دماغشو سر پاييني كرد وپوسست صورتشو از ۷طرف كشيد وبالاخره زير ساكشن مرد .به مامانش گفتند بيا جنازه دخترتو تحويل بگير مامانش اومد گفت اين جوجه من نيست هر چه بهش گفتند گفت اين مال من نيست.من مي خواستم بگم كه ما جوجه اردك هاي زشت رو اون طوري كه هستند دوست داريم نه اون طوري كه مي خواهند باشند ولااقل تا جايي پيش بريد كه دچار بحران هويت نشيد               

                                                                           دوست شما محسن

سوتی ادبی

مثل شب .سرد وخشکُ.به سختی تراوش باران .توی حجم سینه ی امید.می شکنه عمق سکوت بی تفاوت من.تیره تر از پوست لحظه ها یی.روشن تر از تپش یک نگاهی .غریب تر از اسمون واسه منی. ولی مثل پلکهای زمین می شکنی دل منو..........                              mohsen_yase65@yahoo.com

سر کاری

هغف۷۵۶ف۴هغع-۹۰۸غف۰۹ه۲غج۰۹هعثفغج۵ع=۰۹۸۸۴قعفجغخحاعاعاخهعغا۹علاعاهثخعقالفهثعالهثعقالهخثعقالهعا۹۳ححضمنیخنتلقب۸ع۳۴غلاخهت۴اره۴عالخثهنتبلخ۳منئذلیفبیبس۶ص۵۴۹ق۸فا۷ت۶+ق۵لت۴ا۹قفغاتقهعاهخ۳غت۰۹هعالغهخثعلاتلاخثتقالهخلاخثهعتقالتاهع